تبليغاتX
۞۞ طنز نوشته های سعید ترشیزی ۞۞ - طلای سرخ , لبخند اغنیا و افسردگی فقرا
87/12/11
طلای سرخ , لبخند اغنیا و افسردگی فقرا

 

                       طلای سرخ

ای امان از این زمانه !

 آدم نارگیل را با پوست بخورد بهتر از این است که باجناق پولدار داشته باشد !

جای شما خالی ، چند شب پیش به اتفاق عیال ، شام منزل مادر خانوم گرامی دعوت بودیم و ایضا خواهر خانوممان با شوهرش که باجناق بنده می شود نیز حضور داشتند . از آنجایی که باجناق فامیل نمای ما بصورت حرفه ای به حرفه یه بساز و بفروشی مشغول است ، این شده که همچین بگی نگی ، پول هایش از جارو و پارو و نردبان بالا می رود ! به همین دلیل هر از چند گاهی که خبردار می شود قرار است همه فامیل در منزل مادر خانوم دور هم جمع شوند ، برای آنکه خودی نشان دهد و فخری بفروشد و حرص عیال ما را در آورد و ما را جلوی خلق ا... ضایع کند ، یکروز قبل از آن ، اقدام به خرید یک سرویس طلای جدید و گرانقیمت برای عیالش می کند و او هم که دست کمی از شوهرش ندارد ، شب دعوتی سرویس جدیدش را طوری از خودش آویزان می کند که برق طلایش تا یک فرسخ آن ور تر به مانند چراغ سو بالای ماشین در شب ، چشم هر جنبنده ای را می زند و صدای جیرینگ جیرینگ حاصل از برخورد النگوهایش با هم نیز همچون بوق بنزی ۱۸ چرخ جعفرآقا در گوش ما ندارها صدا می کند !

البته عمق فاجعه از زمانی است که دعوتی تمام می شود و من و عیال به منزل می رسیم !

طبق معمول هر دفعه ، اینبار نیز رسیدن همان و آغاز بدبختی ما نیز همان !

از همان شب سوالات ذهن کنجکاو عیالمان آغاز شد ! چرا خواهرم هر ماه یه سرویس عوض می کنه اونوقت من هنوز این گردنبند زپرتی مادر خدابیامرزت گردنمه ؟! چرا تو مثل شوهر خواهرم پولدار نیستی ؟! مگه من چی از خواهرم کم دارم که اون باید همچین شوهری داشته باشه و من ... ؟! چرا تو اینقدر بی عرضه ای ؟! مگه من چه گناهی مرتکب شده بودم که تو شدی شوهرم ؟! و ...

من هم طبق معمول هر دفعه ، سرم را از خجالت پایین انداخته بودم و در حالیکه مشغول شمارش گلهای قالی بودم ، در دل به خودم لعنت می فرستادم که چرا سالهای عمر و جوانی ام را در راه کسب علم و دانش در مدرسه و دانشگاه تلف کردم و آخرش شدم یک کارمند جزء در صورتیکه اگر همین سالها را در بازار به کسب و کار می پرداختم ، الان من هم مثل باجناقم مشغول شنا کردن در استخر اسکناس بودم !

خلاصه اینکه عیالمان هی می گفت و من هم سرخورده و افسرده تر می شدم . بالاخره بعد از چندین ساعت بد و بیراه گفتن ، عیالم در قسمت فک احساس خستگی کرد و راهش را گرفت و رفت خانه اقدس خانوم همسایمان تا تمام داستان را برای او نیز بازگو کند !

من هم در حالیکه از شدت غم و اندوه اشک در چشمانم جمع شده بود ، از روی بیکاری روزنامه کنار دستم را باز کردم تا ببینم دنیا دست کیه ؟! همینطور مشغول  مطالعه بودم که ناگهان چشمم به تیتری خورد مبنی بر اینکه ( داشمندان کشف کردند که زعفران داروی ضد افسردگی است ) !

من که پس از تحقیر شدن در مقابل عیالم به شدت افسرده شده بودم تا حدی که می خواستم در طی یک عملیات انتحاری خودم و باجناقم را از زندگی ساقط کنم ، با خواندن این خبر ، فهمیدم که تنها داروی درمان افسردگی من ، همین زعفران خودمان است پس بدون معطلی راهی بازار شدم تا چند مثقالی زعفران اعلا خریداری کنم و با آن یک چایی زعفران مشتی درست کنم و خودم و عیالم بزنیم به بدن تا هرچه غم و اندوه و افسردگی در اعماق وجودمان است ، نیست و نابود شود و جای آنرا خنده و شادی بگیرد . مرحوم عطار نیشابوری نیز در تصدیق گفته های من می فرماید :

آن درد که در دل من از توست ... هر وصف که گویمش نه آن است

در روی من شکسته دل خند ... گر موجب خنده زعفران است !

ولی چشمتان روز بد نبیند ، زعفران را که از فروشنده تحویل گرفتم و ایضا قیمتش را جویا شدم ، به ناگاه  فروشنده مبلغی را به زبان آورد که در یک آن انگار که انگشت خیسم را داخل پریز برق کرده باشم چند متری از جا پریدم ! اول فکر کردم اشتباها به مغازه طلا فروشی آمدم و یک مثقال طلا خریداری کردم ولی بعد از اینکه به بیرون مغازه رفتم و با دقت تابلوی آنرا چک کردم یقین نمودم که اشتباه نیامده ام !

پس با لبخند از فروشنده سوال کردم : شوخی می کنی برادر ؟! فروشنده با عصبانیت نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت : مگه من با تو شوخی دارم ؟! من با ترس و لرز پرسیدم : آخر مگر زعفران را همین زعفران کاران خودمان تولید نمی کنند ؟! پس چرا اینقدر گران است ؟!

فروشنده گفت : برای اینکه زعفران ایران در تمام دنیا طالب دارد و بخش عمده تولیدات داخل به خارج از کشور صادر می شود !

سوال کردم : خوب در این صورت که باید وضع مالی زعفران کاران ردیف باشد ولی تا آنجایی که من خبر دارم آنها هم چندان اوضاع درست و درمانی ندارند !

فروشنده گفت : خوب به این خاطر که زعفران ایران ابتدا بصورت فله ای به افغانستان برده می شود ، آنجا توسط مردمان کشور دوست و برادر بسته بندی شده و از آنجا راهی کشورهای اروپایی مثل اسپانیا می شود و به همین دلیل هم سود عمده در جیب دلالان و افغان ها می رود !

خلاصه من که آمده بودم تا با خرید و خوردن زعفران ، افسردگی خود را از بین ببرم با شنیدن قیمت آن و ایضا نداری خودم بر عکس بیشتر از گذشته دچار افسردگی شدم ! به قول شاعر مرحوم ، وحشی بافقی : کسی که کرد نظر بر رخ خزانی من ...سرشک دم به دم از دیده ها روان دارد

چه سازم آن که از بخت واژگونه من ... بعکس گشت خواصی که زعفران دارد !

من که خودم را ذلیل تر از گذشته می دیدم از آنجا که روی آنرا نداشتم دست خالی به خانه برگردم و هر طور که بود باید چیزی برای عیالم می خریدم تا دوباره روابطمان روشن گردد و گذشته از آن ، خیلی ضایع بود اگر دست خالی از مغازه زعفران فروشی بیرون می آمدم ، این بود که تصمیم گرفتم با توجه به علاقه شدید خانوم ها به گل ، با یک تیر دو نشان بزنم !

به همین دلیل با پولی که همراهم بود یک شاخه گل زعفران از مغازه دار خریدم و روی برگه ای ، این یک بیت شعر از قصیده منوچهری را با اندکی دخل و تصرف نوشتم و آن دو را تقدیم عیالم نمودم !

گر رخ من زرد کرد از بی پولی گو زرد کن ... زعفران قیمت فزون از سرویس طلا کند* !!!

 

 

*پاورقی : گر رخ من زرد کرد از عاشقی گو زرد کن ... زعفران قیمت فزون از لاله حمرا کند

 

 

                     چاپ شده در ویژه نامه پرونده ( روزنامه قدس )

 

نوشته شده توسط سعید ترشیزی در 23:58 | | لینک به این مطلب